تبليغاتX
گل جنت - علی تجلائی

هو

با صداي گريه‌اش بيدار شدم. نيمه شب بود و فضاي خانه لبريز از شميم آسماني گريه‌هاي علي. باران اشك توانايي حرف زدن را از او گرفته بود. اندك اندك صداي گريه‌اش آرامتر شد و در حالي كه همچنان مي‌لرزيد، گفت: «خواب ديدم در خياباني كه مقر سپاه در آن است، با ماشين مي‌روم در حالي كه برگه مأموريت نداشتم و اين مسأله نگرانم كرده بود. ناراحت بودم كه چگونه اين ماشين را بدون برگه مأموريت برگردانم. همان موقع احساس كردم حضرت سوار بر اسب سفيدي آمدند در حالي كه شال سبزي بر كمر بسته بودند و به من اشاره كردند كه از ماشين پياده شوم. از خوشحالي ديدار، متحير مانده بودم كه با اشاره دوباره حضرت پياده شدم. برگه كاغذي به دستم دادند و فرمودند: «اين برگه مأموريت شماست. مي‌توانيد برويد.» من هم سوار ماشين شدم و به سمت جبهه به راه افتادم. علي صبح روز بعد راهي سپاه شد و وقتي از آنجا برگشت به او مأموريت داده بودند كه به عنوان فرمانده گردانهاي شهيد قاضي و شهيد مدني به جبهه اعزام شود و او دوباره با همان برگه مأموريت به جبهه رفت.

 

منبع:كتاب ستاره بدر

راوي:برادر شهيد

 

نوشته شده توسط طاها  در ساعت 20:41 | لینک  |